سارا
  
 سارا
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387
سارا
در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟عشق من در ایینه ای است که هر روز در آن مینگری......چشمان تو قبله عشق من است من به ان مینگرم وزیر سایه بان ابروهایت به خواب میروم.خوابی عمیق به عمق اقیانوس. در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم
با جمله جاری میشوم احساسم در کالبدی سپید
تقدیم به دختری با یک شکوفه پرتقال به سر
سارای عزیزم

 
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387
سارا رفت
رفت
سارا رفت.
یکماهه که دیگه رفته . نفهمیدم زمان چجوری گذشت.
تازه الان باورم شده.هنوزم باورم نمیشه.خیلی غمگینم.................................................

 
یکشنبه 6 خرداد ماه سال 1386
میدان تیر

امروز حسابی لباسهام رو شسته بودم و یه اتوئی زده بودم که به قول معروف بشه باهاش خیار پوست کند.از برق پوتینام چیزی نمی گم که چشم رو می زد.مرتب و منظم آماده برای رفتن به پادگان و شرکت در مراسم مهم صبحگاه.اینو بگم که صبحگاه به منزله گردهمائی روزانه سربازان است که توش آخرین آمار و اطلاعات و اخبار و وضعیت نگهبانی ها و جیم زدن ها …رد و بدل میشه اصلاً خود این صبحگاه یه دنیائی .البته نظرهمسایه ها یکمی با نظر من فرق داره چون فکر نکنم خواب و آرامشی براشون مونده باشه.هرروز با صدای طبل و سنج و شیپور از خواب بیدار میشن.چه فحشی و بد و بیراهی به ما بدن.تازه بعد از مراسم صبحگاه نوبت ورزش کردنه که اون هم با تشریفات خاص خودش!!! انجام میشه یک نفر با تنبک میره پشت بلندگو و شروع می کنه به زدن و با یک صدای نکره می خونه که به حساب ورزش باستانی می خوان انجام بدن.دیگه شما چهره همسایه های محترم رو تصور کنید.صبحگاه که تمام شد اعلام کردند که برای تیراندازی سالیانه باید به میدان تیر بریم.خوب دیگه کار امروزمون هم در آمد.همه ریختیم توی اتوبوس و رفتیم تیراندازی . حالا کمک من مهدی بود که به قول خودش توی آموزشی هم تیر ننداخته بود.کنارم دراز کشیده با یه دستش کلاه آهنی رو گرفته و یه دستش هم روی سر مبارکشه و چشماش رو هم بسته .صحنه واقعاً خنده دار بود.من مشغول هدف گیری بودم که کناریها شروع کردند به تیراندازی .صدای داد و فریاد مهدی بلند شده بود.با هر شلیک تیراندازهای کناری یه تکون می خورد و دادی می زد. منم خونسر مشغول هدف گیری.بعد از یک دقیقه پرسید علی تموم شد؟ چیز خل فکر می کرد که من دارم شلیک می کنم.بهش گفتم که من هنوز شلیک نکردم.داشت اشکش در میآمد.به غلط کردن افتاده بود.شروع کردم به تیر اندازی .فکر کنم یه سکته خفیف زد.تیراندازی که تموم شد دیدم یه دونه پوکه هم جمع نکرده.خلاصه اینکه  روز باحالی بود.فوق العاده خسته شدم ولی فاز داد.

حاشیه: هوای میدان تیر خیلی گرم بود.پش.ق یه عالمه ساندیس آورده بود.ولی به سربازها نداد.فقط به کادری ها داد.خیلی ناراحت شدم.بهم برخورد.برای خودم متاسف شدم.واقعاً مگه چقدر اون ساندیسا ارزش داشتن؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 803


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها